محمد اعظم خان ( ناظم جهان )
93
اكسير اعظم ( فارسى )
قلت تخمها در ايشان . و اما نبض پس احوال آن در حميات عفنه مختلف مىباشد به حسب اختلاف آنها در اجناس آنها و به حسب اختلاف نوع واحد از آنها در شدت و در ضعف و در قوت اعراض و ضعف آنها به حسب اختلاف ماده در غلظ و لطافت و قلت و كثرت و گاهى نبض را صلابت در نبضات عارض مىشود به سبب ورم حار شديد التمديد يا ورم حار در عضو عصبى يا ورم صلب يا به سبب شدت يبس يا هنگام استيلاى سردى در ابتداى آنها و گاهى نبض لين مىباشد به سبب مادهء رطبهء لينهء بلغميه و دمويه و به سبب ورم در عضو لين مثل ذات الكبد و ذات الريه و ليثرغس و يا به سبب ترى متوقع نزد ارادهء حمى به قلع از عرق و نبض در ابتداى نوائب ضعيف منضغط مىباشد به سبب اقبال قوت بر ماده و اشتغال آن به تنقيه و ترويح قول كلى در علامات حميات عفنيه مسيحى گويد كه طبائع حميات شناخته مىشود از خلطى كه آن مادهء او است و اين چنان باشد كه نگاه كنند به زمانهء فترات و سهولت آن كه او چقدر است پس واقف شوند بر نوع تب و معرفت تب لازمه چنان باشد كه در هر نوبت ابتدا به لرزه نكند و بتمامه قلع نشود بلكه آهسته گردد فقط و حمى نائبه را چنان دريافت كرده شود كه بتمامه منقلع شود بعده در نوبت ديگر به لرزه ابتدا كند و اما اقلاع به عرق در بعض نائبه بود و در بعض آن نباشد و اما در لازمه اصلا نباشد . علامه مىنويسد علاماتى كه حميات را يك دو روز تقدم نمايد و منذر آنها باشد آن بى خوابى و هليله و كرب و گرمى بدن كمتر از حرارت تب و تمطى و تثاؤب و كسل و گرانى دست و پا بعد خواب و تمدد شراسيف و گرانى سر و ضربان صدغين و گرمى گوش و چشم و غير آن است كه در قول شيخ بيايد پس اگر تدارك اين علامات به سرعت نكنند لا محاله آن را تب لاحق شود . شيخ مىفرمايد كه گاه دلالت مىكند بر حميات عفونت تقدم اسباب سابقهء آن و خصوصاً چون آن را سبب بادى نباشد . و ايضاً نبض و نفس كه حركت انقباض آنها سريع باشد بهر آنكه حاجت به تنقيه و دفع بخار دخانى شديدتر بود نسبت به جذب هواى سرد و در اين حميات حرارت سوزان بود نه ملائم مثل حرارت حمى يوم و اكثر حميات عفونى را مليله تقدم كند و مليله حالتى است كه آن را مخالطت كند حرارتى كه به حد تب نرسد يعنى ميان تب و اعتدال مزاج بود و مصحوب آن ماندگى و تكسر و كسل و خميازه و فازه و اضطراب نوم و بيدارى و گاهى تنگى نفس و كشيدگى رگها و استخوان پهلوها و صداع و ضربان سر باشد پس هرگاه طول كند در حميات عفنيه افكند و ضعف و زردى رنگ پيدا كند و گاهى همراه ليله متقدم به حميات كثرت آب دهن و بينى و غثيان و كثرت بول و براز بسيار عفن و گرانى سر و تهبج و انتفاخ سحنه بود و تواتر در نبض عارض شود نه از سبب خارجى مثل ماندگى راه يا غضب و غير آن از گرمى آفتاب و بيدارى . و چون انضغاط نبض در آن عارض شود نوبت بيايد و علامت آغاز تب باشد و انضغاط نبض فشاردن نبض و صغر مختلف است كه در آن نبضات كبار قوى واقع شود و سرعت قوى نباشد و اما اختلاف نبض و زمانهء ابتدا و تزيد از خواص دلائل حمى عفنى است و اگرچه در تب غب بسيار ظاهر نمىشود به سبب خفت مادهء آن كه صفرا است و در زمانهء انتها و انحطاط نبض مستوى گردد و از علامات حمى عفينه خالى بودن دورهء اول از عرق و ترى بدن است و حمى يوميه به خلاف اين مىباشد و زمانهء تزيد آن مختلط غير متناسب و غير متشابه بود و طول زمانهء تزيد نيز دلالت مىكند بر آنكه حمى عفنيه است و ازدياد عظم نبض بر استمرار دلالت بر تزيد مىنمايد بعده از علامات او است كه اگر تب مقلعه باشد يعنى تپى كه مىگسارد و به نوبت باز مىآيد ابتدا به لرزه يا قشعريره كند و در اكثر امر به عرق يا ترى جلد بگذارد و به نوبتها دور نمايد . و اگر تب لازمه باشد مع تفتير يا غير تفتير مشابه حمى يوميه در نبض و بول و تمام نقا و سكون اعراض نبود و اكثر با تب عفنى اعراض بسيار از تشنگى و صداع و سياهى زبان و خصوصاً نزد زمانهء انتها بود و قلق كثرت پذيرد از كرب و اضطراب شديد كه مقابلهء ماده و قوت آن را واجب كند پس گاهى ماده و گاهى قوت غالب شود و همچنين نبض گاهى به عظم و قوت و گاهى به صغر و ضعف اخذ كند و اما صلابت نبض گاه مىباشد و دائم بودنش واجب نبود مگر آنكه با تب ورم صلب در عضوى بود و يا ورم در عضو صلب مثل غشا و عضله و عصب و رباط باشد و اگرچه ورم صلب نبود و يا اتفاق شرب آب سرد افتد يا چيزى ديگر از اسباب صلابت نبض مثل يبس جرم رگ و مجاهده بحرانى باشد و تا وقتى كه نبض قوى نگردد و به سرعت قوى سريع نشود هنوز حماى يوميه بود و به حماى عفنى منتقل نگردد و بول در ابتداى تب خام بى نضج بود يا قليل النضج و اين نشان قلت و ضعف ماده باشد و گاهى بول بدبو غليظ و گاهى حاد بود و بدان كه از حميات حادهء مهلكه كمتر خلاص يابند مگر به زمانت عضو به سبب انتقال مادهء آن در مفصل آن عضو . و چون تب بعد سكون ورم در ذات الجنب و مانند آن مثل ذات الريه و ذات الصدر باقى ماند بايد دانست كه بقيه مادهء ورم هنوز باقى است و ماده به سوى موضعى ميل كند كه در آن درد ظاهر شود .